مرد نارنجی پوش دستکش سنگین و سوراخ سوراخش را که بوی نا می داد از دستش بیرون کشید و یک حبه قند را میان لب های کبود و سرما زده اش جا داد .بخار چای در غبار صورت استخوانی اش گم شد .چای را سر کشید .دسته جارو را توی پنجه استخوانی اش محکم گرفت و تابش داد .گوشی همراهش زنگ خورد بلند بلند گفت :الو سلام الهی بابایی فدات شه به خدا تو فکرتم اگر امروز حقوق بدن میام دنبالت واست یه کاپشن مث نو نو میخرم .تازه یه جایی رو هم بلدم اگر بدونی لباساش بوی عطر کیارو میدن …
از مجموعه داستان ” کاج های سوزنی”
به قلم فریبا اسدی
این داستان را می توانید در کتاب کاج های سوزنی بخوانید
نقدی بر داستانِ « خوابِ نارنجی» از مجموعه داستانهای کوتاهِ «کاجهای سوزنی» – نوشتۀ بانو فریبا اسدی
آقای وحید بنی سعید شاعر و منتقد ادبی
«اصلاً فرقی نمیکند چه فصلی باشد، کافی است کمی دستتان را بالا بیاورید آنگاه ستارههای تمندر بر انگشتان شما شناور خواهند شد… اینجا زادگاهِ من است. و اگر دوباره متولد شوم حتماً به سراغ قلم
میروم.»
در بخشی از رشته کوه تَمَندر بقایای قلعهای قدیمی به نام دختر وجود دارد.
اینک یکی از آن قلعه بیرون آمده است، “فریبا اسدی”
“فریبا اسدی” ابتدا با شعر وارد دنیای ادبیات شد. وی سالها بعد با داستانهای کوتاه و بلند، فیلمنامه و نمایشنامههای رادیویی به طور جدی فعالیتش را در زمینۀ ادبیات و هنر ادامه داده است. ایشان علاوه بر داستاننویسی در چندین نشریهی سراسری و محلی به موضوعاتِ مختلفِ جامعه میپردازد و مقاله و یادداشتهای زیادی را منتشر کرده است.
کتاب « کاجهای سوزنی »اولین مجموعه داستانی وی است که در سال ۹۴ به چاپ رسید و به دلیل استقبالِ خوب خوانندگان به چاپِ دوم رسیده است.
«یکساعت قبل از اینکه پای طلایی آفتابِ ملایم و دلچسبِ پاییز به شاخ و برگِ کوچههای شهرِکوچکِ ما برسد؛ مرد نارنجیپوش زنگِ خانه ام را فشار داد… نفس نفس میزد. رنگ و رویش یک طوری بود، مثلِ کسی که خوب نخوابیده باشد.»
مردِ نارنجی پوش خوابی دیده که موجبِ دلهره و نگرانی اش شده است:
-«همونجا، درست همونجا، ماشین به یه نفر زد و فرار کرد…»
-«هنوز یکی دو دقیقه از خارج شدن پسرم و بوسیدن گونه های داغ و شیرینش نگذشته بود که صدای جیغِ ترمزِ وحشتناک یک ماشین، مرا تا سرِ کوچه پرتاب کرد.»
داستان از زاویۀ دوم شخص، و روایتِ یک روزۀ مردی است که «چهرهاش خیلی بیحال و خسته نشان میداد. همیشه میخندید و آن دندانهای یکی درمیان و خرابش خودشان را از خوشحالی بیرون می انداختند و درچشم آدم فرو میرفتند.»
« دستکشِ سوراخ سوراخش که بوی نا میداد… دستهای قاچخورده،…لبهای کبود و سرمازدهاش…»
«… برگهای خشک و پوسیدۀ جلوی دربِ خانهها را کنارِ دیوار انباشته کرد. انگار دردِ زیرِ پا افتادهها را خوب میفهمید.»
“مردِ نارنجی پوش” شخصیت اصلی، دراین داستان بیشتر درقد و قوارۀ یک تیپِ زحمتکش از طبقاتِ فرودستِ جامعه معرفی میشود و حاملِ فرهنگِ غالبی در جامعه است، که به ویژه در طبقاتِ محروم دیده میشود که
(« امّا آنروز انگار خبری از خنده نبود.»
-« … یه خوابِ بد دیدم. واسۀ همین امروز از کوچهپشتیاومدم…»
«… منم دویدم و روش برگِ خشک ریختم تا سردش نشه. آخه خونِ زیادی ازش رفته بود و می لرزید.»)
راوی مردد، و به نظر میرسد که از طبقۀ متوسط باشد.
(« شالِ گلدارم را روی شانههایم انداختم»
با خونسردی در جوابش گفتم: «معمولاً سکه
میریزن نه برگخشکه.»
«…. نمیدانم شاید یک چیزی مثلِ سکه یا شاید هم یک برگ خشک.»)
که با تراژدی مرگ پایان می یابد.
روایتی سر راست و رئالیستی، به ظاهر فاقد هرگونه ابهامی، همۀ عناصر متن همانگونه که باید باشند، با مضمون اصلی داستان هماهنگ اند.
اینگونه است که مهارت و فن عملی نویسنده به غوطه وریِ ماهرانه در هنر داستانسرایی و روایتگری قابل تأمل است. »
« گوشی مرد نارنجی پوش درست کنار صندوق صدقات افتاده بود.»
این جمله کوتاه با عناصر بصریاش بسیار قدرتمند عمل میکند و چندین لایه از معنا را در خود جای داده است. در فرهنگِ ایرانی “صندوق صدقات” نماد خیرخواهی و کمک به قشر فرودست است، امّا “مردِ نارنجی پوش” از طبقه فرودست قربانی نظام اجتماعی است که کمک به او تنها در قالبِ صدقه تعریف میشود. تصویرِ صندوق، و تصویرِ افتادن گوشی موبایل، که نمادی از تکنولوژی، ارتباطات و زندگی مدرن است در کنارِ آن، پارادوکسی را نشان میدهد.
که این تصاویر
میخواهد به ما بگوید که مردی که در این تصادف کشته شده، در واقع قربانی شکاف میانِ این دو جهان شده است.
این دو شیء، که هر کدام وسیلهای برای ارتباط انسانی (صدقه دادن) و برای ارتباط تکنولوژیک (موبایل)، هر دو در این لحظه بیجان و رها شدهاند، گویی که مرگ شخصیت داستان باعث قطع این دو نوع ارتباط شده است.
این جمله « گوشی مرد نارنجی پوش درست کنار صندوق صدقات افتاده بود.»
با مینیمالیسم خود بهطرزی هوشمندانه، فضای تراژیک و واقعگرایانهای را خلق میکند و ذهن خواننده را به تأملی عمیقتر وادار میکند. به نظر میرسد نویسنده، با این تصویرسازی ساده اما پرمعنا، نقدی ضمنی به شرایط اجتماعی و اقتصادی وارد کرده است.
اگر بپذیریم که ادبیات در زمرۀ هنرهای سرگرم کننده نیست بلکه عاملی برای کشف واقعیت و استحالۀ آن محسوب میشود، “فریبا اسدی” نیز با انتخاب نام داستان و استفاده از رنگِ نارنجی، نشان
میدهدکه شجاعت و توانایی رو به رو شدن با واقعیت زندگی را دارد،(در روانشناختی، این رنگ معمولاً به خلاقیت و ایدهپردازی مرتبط میشود)، به گام برداشتن خارج از الگو و پرداختن به راهکارهای جدید و نوآورانه ترغیب شده است اگر چه کم و کاستیهایی وجود دارد، ولی مطمئنم که آتشی زیر خاکستر هست.
و زبانههای این آتش در داستانِ”کاجهای سوزنی” از مجموعه داستانهای کوتاه «کاجهای سوزنی» محسوس است.
«گاهی برای لحظهای حس میکنی هرگز به این دنیا نیامدهای؛ امّا آیا قبل از آمدنت هم جزیی از هستی بودهای؟ حالا هرچه بودهای یا نبودهای مهم نیست. باید دل بکنی و از پوستت بیرون بیایی…» کاجهای سوزنی-ص33
این جمله به این معناست که دستیابی به معرفت واقعی باید با شناخت خود آغاز شود؛ چرا که شناخت انسان از جهان اطراف، تا زمانی که به درون خود نگاهی نکرده، محدود و ناپایدار خواهد بود.
صداقتِ انسان در برخورد با خود و زندگیاش، تناقضها و پیشفرضهای فرهنگی درونی خود را میپذیرد. و میتواند از آنچه که بهطور سنتی به عنوان «خوب» یا «بد» شناخته میشود، فراتر برود. و به جستوجوی ارزشها و هویتهای اصیل خود بپردازد.
واژه رئالیسم صرفاً مبینِ نوعی رفتار اخلاقی است؛ رئالیسم بر این اراده متکی است که هرچیز همانطور که هست در نظر گرفته شود، بدون تعلق خاطر به خیال، و این نشانۀ میلی است به اینکه رؤیا همانطورکه هست در نظر گرفته شود. دست یافتن به رئالیسم واقعی تنها زمانی میسر است که سهمی هم برای تخیّل قائل شویم، و نیز دریابیم که تخیّل در واقعیت نهفته است؛ با دیدنِ واقعیت از صافی تخیّل، توصیفی از جهان بهدست میدهیم که بر تصورِ ما از جهان مبتنی است. در غیر اینصورت چیزی جز خیالِ محض نخواهد بود.
” میشل بوتور”،
مینویسد: « در واقع، روایاتِ حقیقی، بهتدریج که عمومی و تاریخی میشوند، ثابت میمانند، متحجر
میشوند و طبقِ اصولِ معینی اهمیتشان را از دست میدهند. کاوش در فرمهای گوناگونِ داستانی میتواند در این فرمی که برای ما عادی شده است، آنچه تکراری و بیاهمیت است آشکار کند، از آن نقاب بردارد.»
نویسنده مانند یک پژوهشگر یا دانشمند، ساختارهای مختلفِ تکنیکهای روایی و زبانی را بررسی و امتحان میکند. تا به این ترتیب، داستان به «آزمایشگاه»ی تبدیل شود که در آن امکانهای تازهی روایتگری کشف شوند.
دیماه 1403
منابع
- فریبا اسدی/ مجموعه داستانهای کوتاه فارسی کاجهای سوزنی-انتشارات هاویر 1398
- مفهوم رنگها و هنر استفاده از نمادهای رنگی
- میشل بوتور/ رمان به منزلۀ پژوهش/ ارغنون 9/10- ترجمۀ رضا سید حسینی
- فردریش ویلهلم نیچه/ زایش تراژدی و چند نوشتۀ دیگر/ ترجمۀ رضا ولییاری/ نشر مرکز