نقد و‌ بررسی داستان کوتاه آخرین خواب نارنجی نوشته فریبا اسدی

نقد و‌ بررسی داستان کوتاه آخرین خواب نارنجی نوشته فریبا اسدی
5
(2)

مرد نارنجی پوش دستکش سنگین و سوراخ سوراخش را که بوی نا می داد از دستش بیرون کشید و یک حبه قند را میان لب های کبود و سرما زده اش جا داد .بخار چای در غبار صورت استخوانی اش گم شد .چای را سر کشید .دسته جارو را توی پنجه استخوانی اش محکم گرفت و تابش داد .گوشی همراهش زنگ خورد بلند بلند گفت :الو سلام الهی بابایی فدات شه به خدا تو فکرتم اگر امروز حقوق بدن میام دنبالت واست یه کاپشن مث نو‌ نو میخرم .تازه یه جایی رو هم بلدم اگر بدونی لباساش بوی عطر کیارو میدن …
از مجموعه داستان ” کاج های سوزنی”
به قلم فریبا اسدی
این داستان را می توانید در کتاب کاج های سوزنی بخوانید

نقدی بر داستانِ « خوابِ نارنجی» از مجموعه داستان­های کوتاهِ «کاج­­های سوزنی» – نوشتۀ بانو فریبا اسدی
1
لطفا نقد و بررسی های خود را در این باره بنویسید.x

آقای وحید بنی­ سعید شاعر و منتقد ادبی

«اصلاً فرقی نمی­‌کند چه فصلی باشد، کافی است کمی دست­تان را بالا بیاورید آنگاه ستاره‌های تمندر بر انگشتان شما شناور خواهند شد… اینجا زادگاهِ من است. و اگر دوباره متولد شوم حتماً به سراغ قلم
می­‌روم.»

در بخشی از رشته کوه تَمَندر بقایای قلعه‌ای قدیمی به نام دختر وجود دارد.

اینک یکی از آن قلعه بیرون آمده است، “فریبا اسدی”

“فریبا اسدی” ابتدا با شعر وارد دنیای ادبیات شد. وی سال­‌ها بعد با داستان­‌های کوتاه و بلند، فیلمنامه و نمایشنامه‌های رادیویی به­ طور جدی فعالیتش را در زمینۀ ادبیات و هنر ادامه داده است. ایشان علاوه بر داستان‌نویسی در چندین نشریه‌ی سراسری و محلی به موضوعاتِ مختلفِ جامعه می‌پردازد و مقاله و یادداشت­­‌های زیادی را منتشر کرده است.

کتاب « کاج­‌های سوزنی »اولین مجموعه­ داستانی وی است که در سال ۹۴ به چاپ رسید و به دلیل استقبالِ خوب خوانندگان به چاپِ دوم رسیده است.
«یک­ساعت قبل از این­که پای طلایی آفتابِ ملایم و دلچسبِ پاییز به شاخ و برگِ کوچه‌های شهرِکوچکِ ما برسد؛ مرد نارنجی­‌پوش زنگِ خانه ­ام را فشار داد… نفس ­نفس می­‌زد. رنگ و رویش یک ­طوری بود، مثلِ کسی که خوب نخوابیده باشد.»
مردِ نارنجی­ پوش خوابی دیده که موجبِ دلهره و نگرانی­ اش شده است:
-«همون­جا، درست همون­جا، ماشین به یه ­نفر زد و فرار کرد…»
-«هنوز یکی دو دقیقه از خارج شدن پسرم و بوسیدن گونه­ های داغ و شیرینش نگذشته بود که صدای جیغِ ترمزِ وحشتناک یک ماشین، مرا تا سرِ کوچه پرتاب کرد.»

داستان از زاویۀ دوم شخص، و روایتِ یک روزۀ مردی است که «چهره­‌اش خیلی بی­‌حال و خسته نشان می­‌داد. همیشه می­‌خندید و آن دندان­‌های یکی درمیان و خرابش خودشان را از خوشحالی بیرون می­ انداختند و درچشم آدم فرو می­‌رفتند.»

« دستکشِ سوراخ سوراخش که بوی نا می­‌داد… دست­های قاچ­‌خورده،…لب­‌های کبود و سرمازده‌اش…»
«… برگ­های خشک و پوسیدۀ جلوی دربِ خانه‌ها را کنارِ دیوار انباشته کرد. انگار دردِ زیرِ پا افتاده‌ها را خوب می­‌فهمید.»

“مردِ نارنجی­ پوش” شخصیت اصلی، دراین داستان بیشتر درقد و قوارۀ یک تیپِ زحمتکش از طبقاتِ فرودستِ جامعه معرفی می­‌شود و حاملِ فرهنگِ غالبی در جامعه است، که به ویژه در طبقاتِ محروم دیده می­‌شود که

(« امّا آن­روز انگار خبری از خنده نبود.»

-« … یه خوابِ بد دیدم. واسۀ همین امروز از کوچه‌پشتی‌اومدم…»
«… منم دویدم و روش برگِ خشک ریختم تا سردش نشه. آخه خونِ زیادی ازش رفته بود و می ­لرزید.»)

راوی مردد، و به ­نظر می­رسد که از طبقۀ متوسط باشد.
(« شالِ گلدارم را روی شانه­هایم انداختم»
با خونسردی در جوابش گفتم: «معمولاً سکه
می­‌ریزن نه برگ­‌خشکه.»

«…. نمی­‌دانم شاید یک ­چیزی مثلِ سکه یا شاید هم یک برگ خشک.»)
که با تراژدی مرگ پایان می ­یابد.

روایتی سر راست و رئالیستی، به­ ظاهر فاقد هرگونه ابهامی، همۀ عناصر متن همان­‌گونه که باید باشند، با مضمون اصلی داستان هماهنگ اند.
این­گونه است که مهارت و فن عملی نویسنده به غوطه ­وریِ ماهرانه در هنر داستانسرایی و روایتگری قابل تأمل است. »
« گوشی مرد نارنجی پوش درست کنار صندوق صدقات افتاده بود.»

این جمله کوتاه با عناصر بصری‌اش بسیار قدرتمند عمل می‌کند و چندین لایه از معنا را در خود جای داده است. در فرهنگِ ایرانی “صندوق صدقات” نماد خیرخواهی و کمک به قشر فرودست است، امّا “مردِ نارنجی پوش” از طبقه فرودست قربانی نظام اجتماعی است که کمک به او تنها در قالبِ صدقه تعریف می­‌شود. تصویرِ صندوق، و تصویرِ افتادن گوشی موبایل، که نمادی از تکنولوژی، ارتباطات و زندگی مدرن است در کنارِ آن، پارادوکسی را نشان می­دهد.
که این تصاویر
می­‌خواهد به ما بگوید که مردی که در این تصادف کشته شده، در واقع قربانی شکاف میانِ این دو جهان شده است.
این دو شیء، که هر کدام وسیله­‌ای برای ارتباط انسانی (صدقه دادن) و برای ارتباط تکنولوژیک (موبایل)، هر دو در این لحظه بی‌جان و رها شده‌اند، گویی که مرگ شخصیت داستان باعث قطع این دو نوع ارتباط شده است.
این جمله « گوشی مرد نارنجی­ پوش درست کنار صندوق صدقات افتاده بود.»

با مینی‌مالیسم خود به‌طرزی هوشمندانه، فضای تراژیک و واقع‌گرایانه‌ای را خلق می‌کند و ذهن خواننده را به تأملی عمیق‌تر وادار می‌کند. به نظر می‌رسد نویسنده، با این تصویرسازی ساده اما پرمعنا، نقدی ضمنی به شرایط اجتماعی و اقتصادی وارد کرده است.

اگر بپذیریم که ادبیات در زمرۀ هنرهای سرگرم کننده نیست بلکه عاملی برای کشف واقعیت و استحالۀ آن محسوب می­‌شود، “فریبا اسدی” نیز با انتخاب نام داستان و استفاده از رنگِ نارنجی، نشان

می­‌دهدکه شجاعت و توانایی رو به رو شدن با واقعیت زندگی را دارد،(در روانشناختی، این رنگ­ معمولاً به خلاقیت و ایده‌پردازی مرتبط می‌شود)، به گام برداشتن خارج از الگو و پرداختن به راهکارهای جدید و نوآورانه ترغیب شده است اگر چه کم و کاستی­‌هایی وجود دارد، ولی مطمئنم که آتشی زیر خاکستر هست.

و زبانه‌های این آتش در داستانِ”کاج­‌های سوزنی” از مجموعه داستان­‌های کوتاه «کاج­‌های سوزنی» محسوس است.

«گاهی برای لحظه‌ای حس می­‌کنی هرگز به این دنیا نیامده­‌ای؛ امّا آیا قبل از آمدنت هم جزیی از هستی بوده­‌ای؟ حالا هرچه بوده‌ای یا نبوده‌ای مهم نیست. باید دل بکنی و از پوستت بیرون بیایی…» کاج­‌های سوزنی-ص33
این جمله به این معناست که دستیابی به معرفت واقعی باید با شناخت خود آغاز شود؛ چرا که شناخت انسان از جهان اطراف، تا زمانی که به درون خود نگاهی نکرده، محدود و ناپایدار خواهد بود.
صداقتِ انسان در برخورد با خود و زندگی‌اش، تناقض‌ها و پیش‌فرض‌های فرهنگی درونی خود را می­‌پذیرد. و می­‌تواند از آنچه که به‌طور سنتی به عنوان «خوب» یا «بد» شناخته می‌شود، فراتر برود. و به جست‌وجوی ارزش‌ها و هویت‌های اصیل خود بپردازد.

واژه رئالیسم صرفاً مبینِ نوعی رفتار اخلاقی است؛ رئالیسم بر این اراده متکی است که هرچیز همان­‌طور که هست در نظر گرفته شود، بدون تعلق خاطر به خیال، و این نشانۀ میلی است به اینکه رؤیا همان­‌طورکه هست در نظر گرفته شود. دست یافتن به رئالیسم واقعی تنها زمانی میسر است که سهمی هم برای تخیّل قائل شویم، و نیز دریابیم که تخیّل در واقعیت نهفته است؛ با دیدنِ واقعیت از صافی تخیّل، توصیفی از جهان به­‌دست می­دهیم که بر تصورِ ما از جهان مبتنی است. در غیر این­صورت چیزی جز خیالِ محض نخواهد بود.

” میشل بوتور”،
می­‌نویسد: « در واقع، روایاتِ حقیقی، به­‌تدریج که عمومی و تاریخی می­‌شوند، ثابت می­‌مانند، متحجر
می­‌شوند و طبقِ اصولِ معینی اهمیت­‌شان را از دست می­‌دهند. کاوش در فرم­‌های گوناگونِ داستانی می­‌تواند در این فرمی که برای ما عادی شده است، آنچه تکراری و بی­‌اهمیت است آشکار کند، از آن نقاب بردارد.»

نویسنده مانند یک پژوهشگر یا دانشمند، ساختارهای مختلفِ تکنیک‌های روایی و زبانی را بررسی و امتحان می‌کند. تا به این ترتیب، داستان به «آزمایشگاه»ی تبدیل شود که در آن امکان‌های تازه‌ی روایتگری کشف ‌شوند.

دی­ماه 1403

منابع

  1. فریبا اسدی/ مجموعه داستان­های کوتاه فارسی کاج­های سوزنی-انتشارات هاویر 1398
  2. مفهوم رنگ­ها و هنر استفاده از نمادهای رنگی
  3. میشل بوتور/ رمان به منزلۀ پژوهش/ ارغنون 9/10- ترجمۀ رضا سید حسینی
  4. فردریش ویلهلم نیچه/ زایش تراژدی و چند نوشتۀ دیگر/ ترجمۀ رضا ولی­یاری/ نشر مرکز

شما چه امتیازی به این پست میدهید؟

تعداد ستاره های این پست را انتخاب کنید.

میانگین امتیازات 5 / 5. تعداد ثبت امتیازات: 2

اولین نفری باشید که به این مطلب امتیاز میدهید.

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها