بوسه بر پیشانی مشبک ضریح به قلم فریبا اسدی
دوباره پنجره را باز می کنم رو به خدا، رو به اسم قشنگ امام رضا.
امشب چشمان خیالم را از حرم طلایی اش پر می کنم و مژگانم را پاسبان تصویر حرمش می سازم.
خودم را می بینم که کنار سقاخانه ایستاده ام برای نوشیدن یک جرعه آب، تا عطش دلبستگی های دروغین را برای همیشه خاموش سازم و آرام، أرام ،می روم تا زیر پنجره فولاد، دلم را به خدا گره بزنم و از دست «خود»ام رها شوم که بی اندازه خسته ام از این بار طاقت فرسای دویدن ها و نرسیدن های بیهوده و تکراری که چون مرضی لاعلاج، دور تا دور وجودم را چنگ انداخته است.
یاحرص و سختی اندوختن مالی که سختی روز حسابش برای من می ماند و آسودگی و لذتش برای وارثی که شاید اصلا دلش نخواهد ساعتی از عصر آخرین روز هفته اش را با من ، درکنار مزار سرد و خاموشم تقسیم نماید .
از این خیال چند ساعت گذشته نمیدانم !!!
اما میان خواب و بیداری دم صبح صدای نقاره ها توی گوشم می پیچد ، گویی سبک تر شده ام . صدای اذان مرا به نقوش سجاده ام نزدیک می کند، به صورت خیس از گریه ام دست می کشم ؛ جای مشبک های معطر ضریح!
خدای من چه خط های درشت و روشنی !
دوباره پنجره را باز می کنم رو به خدا، رو به اسم قشنگ امام رضا…