برشی از داستان کاج های سوزنی به قلم فریبا اسدی

5
(2)

کتاب کاج های سوزنی چاپ اول

  • چاپ‌اول کاج های سوزنی 1394

“برشی از کتاب کاج های سوزنی به قلم فریبا اسدی
برشی از مجموعه داستان کاج های سوزنی به قلم فریبا اسدی

«و تو در حالی که روزنامه را بر می داشتی خندیدی ، خنده های کوتاه و خشک .
بیابان پر از سکوتی سمگین است تمام سلول های تن ات به تلاطم افتاده اند و زیر پوست سردت قل می خورند . هوای أنجا سنگین است اما به ریه ات فشار نمی أوری تا نفسی تازه کنی .به راستی اگر تو مرده بودی چرا هیچ کس در مراسم تو شرکت نکرد و برای عرض تسلیت شاخه ای گل به همراه نیاورد ؟ اما تو که تاج گل نمی خواستی ، با یک شاخه گل که رهگذری از لب دیوار باغی دزدکی می چید ، دوباره غرق بهار می شدی . خودت را از بیابان عبور دادی . وحشتی سراپای وحودت را فرا گرفت ، به هر جا نگاه می کردی ، زمین را می دیدی که پر بود از حفره های یک اندازه و یک دست که برای بلعیدن آدم ها ، بدون توجه به سن و سال و دارایی و فرهنگ و شغل و ملیت آنها ، دهان گشادشان را تا ته باز کرده بودند و هیچ وقت هم سیر نمی شدند .
برگ های سوزنی و نوک تیز کاج ها توی چشمت و‌حتی قلب تازکت فرو می رفت و دردش را حس می کردی.
یادت أمد روزی تمام دنیا را می خواستی اما حالا به اندازه نصف پهنای تن ات و بلندی قامتت از این خاک کهنه و آدم خوار سهم می خواهی !
عکس همسایه های جدید بالای خانه های سنگی نصب بود .مالک همیشگی خانه های ابدی.دیگر سر سال که می شد دغدغه خانه به دوشی نداشتند ، یعنی هیچ کس مستاجر نبود .عکس ها در أخرین نگاه به جایی ناشناخته زل زده بودند ، راستی خودشان کجا بوذند ؟ نه شماره تماسی ، نه وقت ملاقاتی، نه منشی و نه مستخدمی، نه راننده ، نه پزشکی و‌ نه همسری،‌ به این ها نیازی نداشتند .منتظر تازه واردها زیر أفتاب پخش شده بودند ، چتری از برگ های سوزنی را در دست گرفته و به استقبال می رفتند .
زوزه باد سکوت را در هم می شکست و خبرهای تلخ و‌ناگوار را در بیابان بدون اعلامیه به سنگ و‌خاک و خاشاک می کوبید .ترسی شدید تو را در بر گرفت . ضربان قلبت را می شنیدی ، بالای حفره مرطوب ایستاده بودی ، همسایگان جدید را با صدایی که جز خودت کسی آن را نمی شنید
صدا زدی :« آی اندام های تحلیل رفته در خاک ! أی تصویرهای بی رمق و سوخته در آفتاب ، آی غرورهای شکسته با سنگ لحد و آی خفته ها در زیر مرمر تراشیده با دست بشر آیا صدایم را می شنوید ؟ »
و هیچ کس به تو جوابی نداد و تو از ترس به خودت می پیچیدی .
همه چیز زیر سر همان شیشه لعنتی بود . اوایل پاییز بود و باران …
علاقمندان عزیز ادامه این داستان را می توانید در کتاب کاج های سوزنی از فریبا اسدی بخوانید . wp-image-2402″ />-2402” />

شما چه امتیازی به این پست میدهید؟

تعداد ستاره های این پست را انتخاب کنید.

میانگین امتیازات 5 / 5. تعداد ثبت امتیازات: 2

اولین نفری باشید که به این مطلب امتیاز میدهید.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها