

برشی از مجموعه داستان کاج های سوزنی به قلم فریبا اسدی
بدون أن که دری یا پنجره ای را باز کنی ، به بیرون سرازیر می شوی ، می پری أن پایین و خودت را دوباره توی دست می گیری ، انگار رهایت نمی کند .
دوباره خودت را به أزمایشگاه شانس می فرستی ؛ اما این دفعه هم دوباره تور سپید برایت نارس می آید وبا همه شکنندگی و لطافت با شیشه پیوند می خوری، گمان می کنی شفافیت وبرق زیبای چشمانش از صداقت است .
هنوز پای لطیف مهتاب چند شب بیشتر ازروی دسته گل مرطوب نگذشته بود که او با شیشه شاهرگ امیدت را قطع می کند .نمی دانم چرا هیچ کس همراهی ات نکرد مثل همه رفتگان!
چاپ اول ۱۳۹۴