


مردی که آخرین خوابش را دید
مرد نارنجی پوش دستکش سنگین و سوراخ سوراخش را که بوی نا می داد از دستش بیرون کشید و یک حبه قند را میان لب های کبود و سرما زده اش جا داد .بخار چای در غبار صورت استخوانی اش گم شد .چای را سر کشید .دسته جارو را توی پنجه استخوانی اش محکم گرفت و تابش داد .گوشی همراهش زنگ خورد بلند بلند گفت :الو سلام الهی بابایی فدات شه به خدا تو فکرتم اگر امروز حقوق بدن میام دنبالت واست یه کاپشن مث نو نو میخرم .تازه یه جایی رو هم بلدم اگر بدونی لباساش بوی عطر کیارو میدن …”
✍فریبا اسدی
📚داستان أخرین خواب نارنجی از مجموعه داستان ” کاج های سوزنی”