داستان فقط یک گلوله از کتاب شال گردنی برای غریبه به قلم فریبا اسدی

داستان فقط یک گلوله از کتاب شال گردنی برای غریبه به قلم فریبا اسدی
0
(0)

کارگرها بیل و‌هیلتی، قلم و‌چکش سنگ شکن را رها کرده و به سمت کانکس دویدند .با خوشحالی دست همدیگر را گرفتند، نم نم باران توی صورتشان خورد و‌اثرات پودر سنگ، چون لایه نازک خمیر بر پوستشان چسبید. شاپور ذوق زده شال را از کمرش باز کرد و‌‌ دور سر تاب داد و شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن، «بارون بارونه هی…»
بقیه هم با اوخواندند. گاهی زیر باران خواندند و‌گاهی سیر از ته دل، های و های گریستند ، همه می دانستند غربت درد کمی نیست که از یاد برود .
الوند هم حسابی خوشحال بود و با دو دستی محکم پودر سنگ روی لباسش را می تکاند که ناگهان متوجه شد گوشی موبایل توی جیبش نیست ، چنان هراسان شد که با دو مشتی توی سر خودش کوبید و نعره کشید :«بدبخت شدم گلناز از دستم رفت. »
با عجله شلوار و‌کاپشن کهنه و‌ترک ترکش را گشت ، اما نبود که نبود .أن را از تنش بیرون آورد و توی هوا محکم تکان داد ، شلوارش را هم از پا بیرون کشید و توی هوا چرخاند و‌چرخاند .
شاپور داد زد:«جن رفته تو جلدت لخت شدی؟»

چاپ اول ۱۳۹۸

چاپ اول ۱۳۹۸

داوود هم جلوتر آمد لباس ها را از دستش قاپید و با صدایی کلفت گفت : مگه گلنازو تو رختات قایم کرده بودی ؟»
الوتد چون ماتم زده ها گفت :« گوشیم گم شده ، امشب بله برونه گلنازه. »
فریبرز گفت : « پیدا میشه جوش نزن !»
شاپور گفت :«گلناز نشد ، یکی دیگه .دختر زیاده ، پسر کمه غصه نخور .»
داوود نالید :«خجالت بکش مگه دل آدم گاراژه کریمه که هر کی بیاد توش و‌بره بیرون ها ؟»
ناگهان فکری توی مغز الوند جرقه زد و با انگشت به سمت شاپور نشانه رفت :«آره مطمئنم کار، کار خودشه »
فریبرز‌خندید:« الکی بهتون نزنی ؟»
الوند گفت :«میدونی چرا؟ چون روزی که رفتم ایل با گلناز خدا خافطی کنم ، اینم افتاد دنبالم ، همین شاپوره حاضری»
شاپور با عصبانیت فریاد زد:«بذار دهنم بسته بمونه»
الوند دست های پوسته پوسته اش را روی کمر زد :«یالا اون دهن کثیفتو باز کن ببینم چی میخوای بگی؟»
شاپور از ترس خشمی که توی چشم های درشت الوند افتاده بود ، ترجیح داد دو قدم عقب تر برود اما حرفش را به زبان أورد :«آی حضرات ، بهمن ، داوود ، فریبرز تو هم خوب گوش کن ! به مومد حسن قسم میخورم این به من التماس کرد که همراهش برم تا ایل چون که …»
الوند ساکت شد و رو‌به بهمن گفت :« یالا پاشو!»
بهمن که داشت کفش های کت و کلفتش را روی زمین وارونه می کوبید تا سنگ ریزه های جسته در آن بیرون بربزد گفت : «پاشم چه کنم ؟ از صب تو این بیابون جنگ و‌جدل کردم‌، دیگه نا ندارم به خدا.»
شاپور بلند شد کمی آن طرف تر رفت و‌گفت :«بهمن ، داوود نگاه کنید !»
بعد روی یک پا ایستاد ، دست هایش را بالا برد و‌چند دقیقه چرخید ، سبک و فرز .
داوود در کتری روی آتش را با ژاکتش گرفت و برداشت ، سرش را خم کرد :« بهمن پاشو یه کم چایی خشک بیار ، گوش نده به شاپور ، اون می خواد تیارت در بیاره .» و در کتری را روی زمین غلتاند .
شاپور گفت:« می چرخم که ببینی من گوشی الوند رو بر نداشتم»
هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان الوند به سمتش یورش برد و بلوز نخ نما شده اش را از آستین‌ها گرفت و کشید .شاپور چند متر آن‌طرف تر روی زمین افتاد و غلت خورد .بلوزش میان دست الوند جا مانده بود ، جثه ریز و استخوانی اش زیر نور منتشر شده از آتش، کاملا نمایان شد .توی خودش لولید و با دست دنده های برجسته اش را پوشاند .
بهمن داد زد :« الوند تو لیوه شدی ، چی میخوای از جونش ، آخه گوشی تو چه به درد این بدبخت می خوره ؟»
الوند نفس زنان بلوز را به سمت شاپور پرت کرد :«لعنت بر جد و آباد کسی که به عشق من و‌گلناز رشک ببره .»
و‌ سراغ داوود رفت تا …
برشی از داستان فقط یک گلوله از کتاب شال گردنی برای غریبه به قلم فریبا اسدی
چاپ اول ۱۳۹۸

شما چه امتیازی به این پست میدهید؟

تعداد ستاره های این پست را انتخاب کنید.

میانگین امتیازات 0 / 5. تعداد ثبت امتیازات: 0

اولین نفری باشید که به این مطلب امتیاز میدهید.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها